تقویم اخبار

خرداد 1398
ی د س چ پ آ ش
28 29 30 31 1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
1 2 3 4 5 6 7

بایگانی اخبار

لینک به روزنه

www.rovzane.com

« شيريني نيمه شعبان»

نوشته : سید باقر میر علمدار

سال 1356 بود و من حدوداً 6 سال داشتم. روز قبل از ميلاد آقا امام زمان ( عج) بود و پدرم كه در كارخانه قند مشغول كار بود، در شبهاي ميلاد و مناسبتهاي مختلف در كارهاي مربوط به برق كشي و تزئينات هيأت همكاري مي كرد، تازه از سركار برگشته بود. چون شب قبل شيفت مانده بود به من گفت به هيأت بروم و از سعيد آقای كاوياني  بپرسم اگر کاری هست براي برنامه شب ميلاد  اوهم برای كمك بيايد.

دمپايي هاي بزرگ پدرم را به پا كردم و به سمت هيأت به راه افتادم آن زمان نام "مهديه" هيأت جوانان انصار المهدي (عج) بود و محل آن انتها ی بازار طلا فروش هاقرار داشت.

در حاليكه با آن دمپايي هاي بزرگ راه رفتن برايم مشكل بود خودم را به بازار رساندم. رسم بود كه براي تزئين ايام جشن و ميلاد اطراف بازار فرش آويزان كنند و با پنبه روي آنها تبريك و شادباش بنويسند. با آجرهاي جوش هم آب نما درست كرده بودند و ابتداي بازار گذاشته بودند وسط بازار تا محل هيأت هم با مهتابي هاي سه پایه و گلدانهاي مختلف تزئين شده بود. ريسه هاي رنگي بالاي بازار آويزان بود و جلو آن هم در خيابان اصلی طاق نصرت بسته بودند.

از دور سعيد آقا را ديدم كه روي نردبام ايستاده و مشغول نصب فرش است. به طرف او رفتم و سلام كردم و پيغام پدرم را رساندم . سعيد آقا گفت: زود برو به بابات بگو بياد كه خيلي كار داريم.

گفتم: چشم همين الان مي رم و راه افتادم كه چشمم به طبق هاي پر از شيريني زبان که وسط آن خامه داشت افتاد كه براي پذيرايي برنامه شب به هيات مي آوردند. دوباره به سمت سعيد آقا رفتم او را صدا زدم. برگشت و از همان بالاي نردبام نگاهم كرد و گفت: تو كه هنوز اينجا وايستادي مگه نگفتم زود برو به بابات بگو بياد كمك؟

 گفتم: مي رم اما اول از اين شيريني ها بدین بخورم بعد مي رم.

سعيد آقا گفت: نمي شه. اينا مال برنامه شبه. تو هم زودتر برو معطل نكن. نگاهم به طبقهاي شيريني بود و دهانم آب افتاده بود.

گفتم: تا شيريني ندين نمي رم. سعيد آقا عصباني شد و گفت: بچه سر به سر من نذاز،گفتم برو شب كه شد شيريني بخور. نگاهی به نردبام انداختم و گفتم: سعيد آقا! اگر شيريني ندين نردبام را از زير پايتان مي كشم ها.

سعيد آقا حسابي مشغول كار بود و انگار حرفم را جدي نگرفت و گفت: كله بابات صلوات! اندازه اين حرفا نيستي!

در این موقع دو دستم را از پايه نردبام گرفتم و با تمام قدرتم آن را كشيدم.

سعيد آقا با فرش و نردبام وسط بازار ولو شد. پا گذاشتم به فرار و سعيد آقا داد زد: بگيرين اين مارمولك رو. چند نفر از بچه هاي هيأت بنا گذاشتند دويدن دنبال من كه با آن دمپايي هاي بزرگ نمي توانستم بدوم، آنها را درآوردم پا برهنه دويدم اما بالاخره گير افتادم.

سعيد آقا گفت: صندلي و طناب بياورند. من را روي صندلي نشاندو از قوزك پا تا زير گردن من را طناب پيچ كرد و فقط دستهايم از مچ بيرون بود. بشقابي توي دستم گذاشت با دو تا شيريني. سعيد آقا بالاي سرم ايستاد و گفت: خوب حالا بخور.

 اما نمي توانستم تكان بخورم نه گردنم و نه دستهايم هيچ كدام حركت نمي كردند، برو بچه هاي هيأت اطراف من ايستاده بودند و مي خنديدند. من هم از رو نمي رفتم و تقلا مي كردم تا هر طور شده شيريني ها را بخورم كه صداي پدرم را شنيدم که گفت: بچه تو رو فرستادم خبر بياري. اين چه بساطي است كه راه انداخته اي؟ و بعد كه ماجرا را شنيد كلي خنديد.

حالا بعد از گذشت 42سال هنوز یاد و خاطره  "زنده یاد حاج سعید کاویانی ذاکر المهدی (عج) وسردبیر فقید نشریه صبح نیشابور" در ذهنم مانده و هيچ گاه پاك نخواهد شد.

درج نظر

کد موجود در تصویری که مشاهده می کنید را وارد کنید
XML نظرات: RSS | Atom

پل های ارتباطی کاربران گرامی با روزنه

اوقات شرعی نیشابور

۰۳:۳۸
۰۵:۲۲
۱۲:۳۱
۱۹:۴۰
۲۰:۰۰

آمار بازدیدکنندگان

۹
۱۰۹۰
۵۰۱۴
۱۰۱۱۳۹۵۶